mercredi 17 février 2010

انتظار

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیآمدی که ببینی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

هوشنگ ابتهاج



Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire