ساعت تقریبا ۱۰ صبح رو نشون میده، از ساعت ۸ و نیم اینجا هستم سر کار، اما تمایلی ندارم که کار کنم، یعنی دلیلی برای کار ندارم..
باید بشینم ضریب، معادله و فرمول بنویسم...اما معادله بزرگتر آینده خودم است نه این اعداد که جلو چشمم رژه میرند.
حوصله حرف زدن با کسی رو هم ندارم، دلم سکوت میخواد اما این دخترک بور رو به رویی، هر چند دقیقه یک بار با چرندیاتش سکوت رو بر هم میزنه
وقتی آینده مبهم و نا معلوم هست، تموم کنم این لعنتی رو که چی بشه. اصلا خسته ام، از همه چیز، از زمین و زمان، از این اضطراب ها، از این دویدن ها، خستهام !
فقط سکوت میخوام، سکوت محض رادیو یی
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire