ظاهراً هر چی هم که میخوای کش بدی قضیه رو نمیشه،
جدی جدی باید کوله بار رو ببندی و بری،
استاد محترم قصد کردند که هر طور شده، سر و ته ماجرا به زودی هم بیاد..
خط پایان بد جوری داره چشمک میزنه، خط پایان یک دوران سه ساله فراموش نشدنی..
که البته چند ماهی اون وسط سال دوم حروم شدند..
روزهای خوبی که دیگه باز نخواهند گشت !
آزاد کوه جان .آدم قلبش یهو میریزه پائین...هممممممم
RépondreSupprimerچه حس عجیبیه.
خیلی چیزا هستها ولی نمیدونم چی بگم ...
میگن زندگیه...
ولی
انصافا یه قسمت هاییش یه جوریه.
پسرک کوهستان، دخترک دریا، جایی رو که باید ترک کرد، کاری رو که باید کرد، راهی رو که باید پیموند، زود تر یا دیر تر ش هیچ توفیری نمیکنه، خودت رو باید مثل یه کایت سوار بسپاری به باد. اون میدونه کجا باید بری
RépondreSupprimerپایانی هم نیست که آغازی نباشه