vendredi 26 février 2010

عاشقانه تلخ

ا "بذار باهات رو راست باشم، خیلی‌ دوستت دارم، جلوم یه مرد فوق العاده است، اما فکر می‌کنم، چه قدر باید صبر کنم،، تو هنوز خیلی‌ کار داری...من می‌خوام یه زندگی‌ راحت داشته باشم...تو هنوز تو زندگیت خیلی‌ کار داری، یک آدم بی‌ نظیری که باید خیلی‌ کارها رو کنی‌، و به خیلی‌ جاها برسی‌، که میدونم میرسی‌، نمی‌خوام مانع پیشرفتت شم "

 "منم می‌خواستم دنیا رو یه روز عوض کنم، اما جون کندم تا به دست بیارم اونچه رو که دارم..اما الان دیگه می‌خوام یه جا سر جام بشینم.."
می‌خوام راحت باشم

jeudi 25 février 2010

شکر

فقط از ته دل می‌خوام ازت سپاس گذاری کنم...شکر...امروز یه جا چند تا چیز خوب هدیه دادی ، بازم ممنون


گاهی اوقات تصور می‌کنم، این پیچیده فکر کردن ها، این نوشتن ها، این تجسم ها، این تشبیه ها، ما رو به کدوم سمت میبره..

نکنه تو تنهایی هامون داریم رو به "ج و ن و ن" قدم برمیداریم ؟؟؟

Abstrait



De temps à autres, le paysage me paraît complètement brumeux, il est extrêmement difficile à distinguer les silhouettes.

Toutes ces pensées m’abstraient du monde qui m’entoure.

Tu sais, cette histoire a commencé sur les chapeaux de roues…donc il n’ y pas à se plaindre mon gars !!




که عیانست چه حاجت به بیانم

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

mercredi 24 février 2010

شطرنج چمنی



فکر می‌‌کنی‌ به شطرنج باید ادمه داد ؟! من باهات هم عقیده نیستم...
باید گاهی اوقات خودت رو رها کنی‌، اینقدر پیاده نظام ات رو تو زد و بند نزاری..
اصلا گاهی اوقات باید بازی رو از تو زمینه شطرنجی‌ ببری بیرون،
یه زمین بزرگ چمنی رو در نظر بگیری...شروع کنی‌ با سرعت دویدن، جست و خیز کردن
توپی که جلوت افتاده رو با شدت تمام شوت کنی‌..
ولی‌ فقط حواست باشه
باور کن الان اصلا موقعش نیست !!

فاصله



گاهی اوقات باید سکوت رو شکست...سخت شاید باشه، اما باید شکستش...

mardi 23 février 2010

قاعده بازی



ترسی‌ ندارم از اینکه اعتراف کنم

اما باید جلو خودم رو بگیرم،
ظاهراً
قاعده بازی اینطور می‌خواد !

سوالات تناوبی



شاید باید نوشت، شاید هم نه، شاید دست نگاه داشت، سخن نگفت، نراند و نرفت، چشم پوشی کرد، پا روی دل گذشت، چرخید و چرخوند... مثل هزار و یک چیز دیگه تو زندگی‌، که چی‌ نمیدونم ؟!!

lundi 22 février 2010

چشم در چشم




انقدر تو دلم حرف هست که بزنم، اما همش جلو خودم رو می‌‌گیرم به امید اینکه به زودی زود، سفره دلم رو باز کنم...




dimanche 21 février 2010

همدردی


شاید هیچ کلامی، هیچ جمله یی نتونه تأسف و تاثر آدم رو از چنین اتفاقی نشون بده
با تو احساس همدردی میکنم،
 فقط دوست داشتم تو این لحاظت سخت در کنارت بودم

vendredi 19 février 2010

تهی


صد رحمت به پارسال 

jeudi 18 février 2010

خانه بخت


در طول سه سال اول اقامتم در فرانسه..دخترکی بود که بیشتر از هر کدوم از دوستانم در ایران با اون چت می‌کردم،
بیشتر از هر کدوم از دوستانم به بهانه‌های مختلف به من زنگ میزد، همیشه اون ور خط بود، همیشه آماده گوش دادن و هم راهی‌،
همیشه میگفت که دوستی‌ من و اون جدای از دوستی‌ خانواده هامون هست، احساس خوشی‌ از با من بودن داره..من رو یک همراه خوب برای لحظات سخت می‌بینه...
با دو چشمان سبز زیبایی که داشت، لبخندی که هیچوقت از صورتش محو نمی‌شد نگاه تحسین آمیز هر مردی رو بر می‌‌انگیخت..
تابستون دو سال پیش اما، که انتظارش رو باهم خیلی‌ کشیده بودیم، دیدار ما تنها به یک دید و بازدید ساده فامیلی خلاصه شد، در حالی‌ که او به سفر من جور دیگری نگاه میکرد، چند بار که زنگ نزد تا همدیگر رو بیرون ببینیم...
بعد از بازگشت از اون سفر دیگه از اون خبری نداشتم، انگار که محو بشه، آب بشه بره تو زمین، تا اینکه شنیدم دیشب عروسی‌ کرده...
او هم رفت ولی‌ من هنوز مشغول ورق زدن مقالات علمی‌ جلو چشمم هستم درست مثل دو سال پیش..


ازصحيفه سجاديه

چگونه تو را بخوانم كه من منم ؟ و چگونه از تو قطع اميد كنم كه تو ، تويي ؟
ازتو نخواسته ام تو به من عطا ميكني ،پس از چه كسي بخواهم كه به من عطا كند؟
تو را نخوانده ام و تو پاسخم مي دهي ، پس چه كسي را بخوانم كه پاسخم دهد ؟
زاري نكرده به درگاهت ، بر من مهرباني ميكني ، پس نزد چه كسي زاري كنم كه بر من مهرباني كند ؟
اي مهربان ترين مهربانان .....



وابستگی



نمی دونم اما به نظرم وابستگی، بزرگترین خطری هست که یک آدم رو تهدید می کنه،
حالا این وابستگی می‌خواد به اشیا باشه یا به موجودات زنده، می‌خواد احساسی‌ باشه یا مادی...
هر چی‌ که باشه از هر زهری خطرناکتره..


mercredi 17 février 2010

انتظار

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیآمدی که ببینی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

هوشنگ ابتهاج



mardi 16 février 2010



همه سر به سر تن به کشتن دهیم / از آن به که کشور به دشمن دهیم
چو بخت عرب بر عجم چیره شد / همی بخت ساسانیان تیره شد
همان زشت شد خوب,خوب شد زشت/ شده راه دوزخ پدید از بهشت
به ایرانیان زار و گریان شدم / ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت/ دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت
با تخت , منبر برابر شود/ همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنجهای دراز/ نشیبی دراز است پیشش فراز
به گیتی نماند کسی را وفا / روان و زبانها شود پر جفا
از ایران و از ترک و از تازیان/ نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان , همه ترک و تازی بود/ سخنها به کردار بازی بود
نه جشن و نه رامش, نه گوهر نه نام/ به کوشش ز هر گونه سازند دام
ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیدست کار
که تاج کیان را کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون , تفو


سخت

چقدر سخته که به فرانسه فکر کنی‌، به فارسی تحلیل کنی‌ و به انگلیسی بنویسی






lundi 15 février 2010

ولننتین ..



چقدر غیر منتظره بود

vendredi 12 février 2010

شهر رویا‌ها ...


مرهم زخم‌هایم باش


عجیب..


اشتباهات پی‌ در پی‌ من،
عجیبه به خدا که قبلا یک چیز رو تجربه کرده باشی‌، بعد عدل بیآیی همون کار ، همون اشتباه رو تکرار کنی‌، این از هیچ آدمی‌ بر نمیاد الا من !

بیهوده تیشه میزنی به ریشه، به ساقه یی که خوب رشد کرده....
خودتی که میزنی ، خودتی که خراب میکنی‌ ..




رویا پروری‌


رویا پروری‌ دور از عقل به نظر میرسه، اشتباه محض است و بس..


jeudi 11 février 2010

توان من



در صبح یا شب، سحرگه یا شامگاه، کی‌ و کجا.. درست نمی‌‌دونم تو کدوم افق 


کاش فرصت اون زودتر فراهم شه



mercredi 10 février 2010

شهاب آسمون


-->پارسال بود همین موقع‌ها ..........
نه می تونم دورشم از تو ، نه می تونم که بمونم
من نه شاهزاده ی عشقم ، نه شهاب آسمونم تو نه نیستی و نه هستی ،
دیگه خسته ام از خیالات
... مونده بی جواب و مبهم ، توی زندگیم سوالات
تو یه رنجی تا همیشه اگه جون نگیره ریشه ، اگه باز بگی نمی شه اگه یک روزی بدونم بودن و موندن یادت واسه قلب عاشق من که یه عمری عاشقت بود مثل درد زهر نیشه
تو که هستی ، زندگی هست ، قدرت هر خستگی هست.. می شه دست قسمتو بست ، زیر ذره های لعنت که یه دشمنه تو خلوت که می کوبه ، می سوزونه هر خیال عاشقونه ، بود و خوند و موند و نشکست
نه می تونم دورشم از تو(نه می تونم دورشم از تو)
نه می تونم که بمونم (نه می تونم که بمونم)
من نه شاهزاده ی عشقم (من نه شاهزاده ی عشقم) نه شهاب آسمونم

لرزه


و در نهایت قولی‌ گرفت و رفت...




mardi 9 février 2010

فراموشی

نمی‌ دونم چرا از یکشنبه شب خالی‌ شدم  بی‌ تفاوت شدم 

ساحل آرامش

یک ساعتی‌ با استیو حرف زدیم، بعد از ناهار، قدم زدیم دور زدیم، دور کمپوس گشتیم..در حالی‌ که چای میخوردیم و دهانمان بخار میکرد (!!)
شاید که نه، او بدون شک همراه ترین، دوست زندگی‌ من است..
از نگرانی‌هایم گفتم، از تلاطم‌های گاه و بی‌ گاه روحی‌، از فرارم از این حالت سرگشتگی، از خستگی‌ ام، خستگی‌ از آغاز و پایان دوباره، از بازی‌های کرده و ناکرده، از پا پس و پیش گذاشتن‌های چند باره، از سیاست گذاری در کلمات، از خود نبودن آنچنان که هستم.... در یک کلام من خسته ام..
ساحل آرامی می‌خواهم که قایق کوچک احساسم را در آن پناه دهم..
حرف زدیم و او رفت، من ماندم و افکارم


lundi 8 février 2010

دریغ مکن


طالب بهانه ایی برای ماندن ام

سرزنش



شاید بگی‌ نه شماتت داره نه سرزنش، اما من میگم هم شماتت داره هم سرزنش

دل خالی‌ شده


خوب می‌‌بینم که بازم قصه تکرار شد، با دلیل یا بی‌ دلیل...
گرچه این ماجرای جدیدی نیست اما بعد از این همه هیاهو، بعد از این همه بدو بدو

این دفعه دیگه اگر اتفاقی‌ بیفته، اومدن به نیامدن تبدیل شه، این رو خوب میدونی‌ که دیگه تقصیر از خودته عزیز دل برادر!



dimanche 7 février 2010

فکر نکن

میم عزیز میگه..انقدر فکر نکن آزاد کوه، پیر میشی‌ ها...راست میگه به والله !!




ساده انگاری

چقدر ساده انگاشتن آدم ها، بازی با اونها، ساده بنظر میرسه، 
از اون ساده تر چشم پوشانی قربانی و به قربان گاه رفتن او است ..

samedi 6 février 2010

خبر


 خبر نیامدن یا بهتر بگویم  نیامدن خود را به من میدهد



vendredi 5 février 2010

به کدام عنوان

چگونه فریاد بزنم، ...بگو....




محض..

حوصله‌ای برای بحث برایم نمانده، جوابی‌ ندارم جز بالا بردن دست‌ها به نشان تسلیم، تسلیم محض..
فاصله‌ها محو اند و بی‌ تعارف می‌توان گفت جایی برای گله گزاری باقی‌ نیست،
این خواسته خود توست که اینگونه پاسخ داده شده است..
قدرت تفکر وقتی‌ از دست رود و استیصال و ناتوانی مستولی گردد بر روح آدمی‌.. چاره‌ای نمی‌‌ماند جز بستن چشمان، خود را رها کردن در امواج و تلاطمات اتفاقات پیش رو، همان اتفاقات غیر منتظره، همان لحظاتی که انتظارشان همان لحظاتی که انتظارشان را مدت هاست داری ..



jeudi 4 février 2010

خواسته ها و خاطره ها


خواسته ها یک چیزند

خاطره ها چیز دیگری

در شهری که خورشید را نتوان دید

خاطره کم رنگ میشود



گرته برداری

او می اید، با یک چمدان

mardi 2 février 2010

هنوز

بازم یه آهنگی که همینطوری بی‌ دلیل و با دلیل به دلم نشست !


ای دل تنها چیه چشم انتظاری
باز یه لحظه یه دم آروم نداری
مثل زمستون تو حسرت بهاری

باز عشقت خیمه زد رو خونم
باز یادت آتیش زد به آشیونم
باز بی تو باید تنها بمونم

بیا سکوت لبهات
هنوز حرمت خونست
پرنده دل من
هنوز بی آشیونست

بیا پر از امیده
هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات
پای عشقت نشسته


بیا سکوت لبهات
هنوز حرمت خونست
پرنده دل من
هنوز بی آشیونست

بیا پر از امیده
هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات

پای عشقت نشسته

استرس تمام



استرس تمام وجودم رو گرفته...اینکه مشکلی‌ نباشه، خدا کنه از عهده ش بر بیام و همه چیز درست پیش بره !





lundi 1 février 2010

چرا حالا؟


پروردگارا این دیگر چه آزمونی است که مرا بدان میخوانی‌...چرا حالا؟!!