vendredi 28 mai 2010

پدر


عجب نامه ای بود نامه پدر،
ساده، کوتاه، غرق معنا و مفهوم، به دل نشست و مرا به فکر فرو برد
امروز هم جمعه بود، برحسب اتفاق جمعه بود

mercredi 26 mai 2010

خط پایان


ظاهراً هر چی‌ هم که می‌خوای کش بدی قضیه رو نمیشه،
جدی جدی باید کوله بار رو ببندی و بری،
استاد محترم قصد کردند که هر طور شده، سر و ته ماجرا به زودی هم بیاد..
خط پایان بد جوری داره چشمک میزنه، خط پایان یک دوران سه ساله فراموش نشدنی‌..
که البته چند ماهی‌ اون وسط سال دوم حروم شدند..
روزهای خوبی‌
که دیگه باز نخواهند گشت !

mardi 25 mai 2010

زبان در نیام



گاهی اوقات فکر نکرده حرف‌هایی‌ رو میزنم که نباید، و از اون بد تر حرف فردی رو جلو فردی که نباید...
گاهی اوقات
خوبه که آدم جلو زبون خودش رو نیگه داره...
یادش نره مرزهاش رو با آدم‌ها ، هرچند اون‌ها رو صمیمی‌ می‌دونه...

jeudi 20 mai 2010

روزی که خاطره میشوی

روزها می‌گذرند، همانجا ایستاده ام و تنها گذر روز‌ها را نظاره گرم، خاطراتی که می‌آیند و میروند...
دوستی‌ که بخش عمده ایی از خاطرات سه سال اخیر من را شکل میدهد، به زودی خواهد رفت،
نمی‌‌دانم دیدار ما کی‌ و کجا تجدید خواهد شد...
من نیز به زودی خواهم رفت، کجا را نمی‌‌دانم، اما بدون شک تنها به یک خاطره تبدیل خواهم شد.
باشد که خاطره ایی خوش باشم برای آشنایان و دوستان .

mercredi 19 mai 2010

پرونده مختومه



 شما یک پرونده مختومه هستید،
به خصوص اینکه  "ایگنورنس" سر منشأ نعمت است..

معادله

ساعت تقریبا ۱۰ صبح رو نشون میده، از ساعت ۸ و نیم اینجا هستم سر کار، اما تمایلی ندارم که کار کنم، یعنی‌ دلیلی‌ برای کار ندارم..
باید بشینم ضریب، معادله و فرمول بنویسم...اما معادله بزرگتر آینده خودم است نه این اعداد که جلو چشمم رژه میرند.
حوصله حرف زدن با کسی‌ رو هم ندارم، دلم سکوت میخواد اما این دخترک بور رو به رویی، هر چند دقیقه یک بار با چرندیاتش سکوت رو بر هم میزنه
وقتی‌ آینده مبهم و نا‌ معلوم هست، تموم کنم این لعنتی رو که چی‌ بشه. اصلا خسته ام، از همه چیز، از زمین و زمان، از این اضطراب ها، از این دویدن ها، خسته‌ام !
فقط سکوت می‌خوام، سکوت محض رادیو یی

lundi 17 mai 2010

تکیه گاه


با وجودی که چند وقت هست، تمام نظام فکری و اعتقادی من شخم خورده و مثل سابق فکر نمیکنم
اما توی این روز‌های سخت، پر تشویش و اضطراب دوست دارم که باشه، دوست دارم اون قدرت لایزال باشه، تا بتونم در این شرایط به او تکیه کنم، امید داشته باشم به نیروی برتر و ماورأ طبیعی که میتونه اوضاع رو تغییر بده، اگر که ارده کنه..
عجیب هم دیگه شاید نباشه، اما همیشه در سختی هست که آدم ناگهانی یاد او میکنه و دل در گرو بخشایش و نظر لطف او می‌‌بنده..
همو که نقطه آغاز است و پایانی بر وجود لایزالش نیست


jeudi 13 mai 2010

درسی‌ از او

اینطور که گفته می‌شه "باید از هر لحظه، هر اتفاقی‌ که در زندگی‌ میافته درس گرفت"...

امروز تولد "او" است، اونی که خوب ندیده، نسنجیده و روی معیار‌های مادی و مالی گذشت و رفت...

شاید روز‌های اول دردآور، سنگین و غمناک بود، به خصوص اینکه من تصمیم به سکوت گرفته بودم...

اما حالا هر وقت به "او" فکر می‌کنم، هر لحظه که خاطرش به ذهنم میاد، به خودم نهیب میزنم، که در دنیای امروز که به یک میدان رقابت بزرگ تبدیل شده، یک لحظه درنگ، احساس استیصال، و درجا زدن جایز نیست..

فقط باید به جلو رفتن فکر کرد..

به خصوص وقتی‌ میبینم چه طور تنهایی در یک شرکت بزرگ بین‌المللی در خارج از کشور کار پیدا کرد، چه تلاشی از خودش نشون داد، و با وجود تمام مشکلات زندگی‌ شخصی‌، چقدر محکم هست

از زندگی‌ باید لذت برد، اما اگر لحظه ای مکث کنی‌، خیلی‌ عقب میفتی، از همسن و سال هات، از تمام رقبا..

اگه بی‌ برنامه باشی‌، تلاش نکنی‌، مصمم نباشی‌، حتما میبازی، اون هم خیلی‌ گرون..

حالا که این همه سال رو به کار و درس گذروندی، دیگه نمی‌شه زندگیت رو باری به هر جهت جلو ببری..

گاهی اوقات دلم می‌خواهد از "او" که یک دوست بسیار قدیمی‌ هست، تشکر کنم. اما خیلی‌ زود نظرم عوض می‌شه، به هر حال این یک نتیجه گیری شخصی‌ هست و به ذهن خودم مربوط میشه.

هرچند هیچ وقت اینجا رو نخواهد دید، دلم می‌خواد از صمیم قلب ازش تشکر کنم، به خاطر درس‌های نخواسته ایی که به من داد..

متشکر و تولدت مبارک


jeudi 6 mai 2010

.........!!!!


: "باید بگذاری و بگذری.." خیلی‌ راحت

شادی


شاید عجیب باشد یا شاید هم اصلا نباشد.. اما روزی حداقل یک بار دکلمه شعر "حال همه ما خوب است" از سید علی‌ صالحی با صدای مرحوم شکیبایی رو گوش می‌کنم...
به خصوص وقتی‌ به قسمت "حال همه ما خوب است , ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ..." شعر که میرسیم، مو بر تنم سیخ می‌شه.... شادی بی‌ سبب ...

mercredi 5 mai 2010

دیدار


اگر كسی مرا خواست ، بگویید رفته بارانها را تماشا كند . و اگر اصرار كرد ، بگویید برای دیدن توفانها رفته است
و اگر باز هم سماجت كرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد

lundi 3 mai 2010

جای خالی‌


در این روز‌های پر تشویش، که دیگه  من به یک ماشین یا روبات بیشتر شبیه هستم.
احساس دلتنگی‌ عجیبی‌ دارم، دلتنگی‌ برای سادگی‌‌های خانه پدری، روی مهربان مادر، آغوش گرم پدر..
تو این روز‌های تنهایی جای عزیز‌ترین‌های زندگیم رو بیشتر از همیشه حس می‌کنم..
به خصوص اینکه احساس می‌‌کنم که به یک تکیه گاه احتیاج دارم..