samedi 24 avril 2010

مادربزرگ

گاه و بیگاه به بیرون از دریچه می‌نگرد، سر میچرخاند، گذر عابران کوچهٔ را می‌نگرد و در حالی‌ که دستانش را در پشت کمر گره کرده، به آرامی به سر جای خود باز میگردد، توانی‌ برای حرف زدن ندارد، اگر هم چیزی به زبان بیاورد، جملاتی کوتاه است برای رفع احتیاجات روزمره ..
سکوت کامل، دنیای این روز‌های او را تشکیل می‌‌دهند،
می‌خواهم بدانم در دنیای این روز‌های مادربزرگ چه می‌گذرد

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire