mercredi 28 avril 2010

بنبست مغزی

چند وقتی‌ هست که همینطوره، هر باری که برای گرفتن قوت قلب، دلم می‌خواهد صدای مهربونشون رو بشنوه و بعضی‌ مواقع ازشون راهنمایی بخواهد...این من هستم که باید شنونده مشکلات این روز‌هاشون باشم..
گویی با بزرگ شدن ما بچه‌ها ، نقش دلداری دهنده عوض می‌شه...تو این روز‌های پر استرس کاری باید به این فکر کنم که عزیزترین هام، دارند با چه مسائلی‌ دست و پنجه نرم میکنند..
خیلی‌ سخته که مسائل شخصی‌ خودت رو با ادم‌های اطرافت قسمت نکنی‌ .
صبح که از راه میرسی‌، باید یک لبخند ملیح تقدیم هم کار‌هات کنی‌..از دوست‌های
صمیمی هم که دیگه نمیگمکه هر کسی‌ دنیای خودش رو داره و دغدغه‌های خودش رو

روزها همین طور پشت سر هم میان و می رن و ... دیگه چیزی خوشحالم نمی کنه

... خیلی چیزها که بقیه رو ساعتها می خندونه ، به نظر من لوس و مسخره میاد

...و گم شدم تو فکره چیزایی که می دونم نمی دونم و چیزهایی که حتی نمیدونم که نمی دونم


Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire