“چرا بهیاد نمیآورم؟
همیشهی بودن، با هم بودن نیست
چرا بهیاد نمیآورم؟
از هرچه تو را به یاد من میآورد، نامی نیست
باران میآمد، گفتی بیا به کوه برویم”
“هرچه هست، جز تقدیری که منش می شناسم، نیست!
دست هایم را برای دست های تو آفریده اند
لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش.
هی بانو!
سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان
زمزمه اش کنیم.
هرچه بود، جز نقدیری که تو را بازت به من می شناسد،
نشانی نیست!
رخسار باکره در پیاله آب، وسوسه لبریز آفرینه نور،
و من که آموخته ام تا چون ماه را
در سایه سار پسین نظاره کنم.
هی بانو...!”
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire