دل آدمی را ابتدا و انتهایی نیست
جسم است که بخشیده میشود و تصاحب
از ابتدای خلقتش تا انتهای رفتنش
به مادري پدري همسري فرزندي خويشي دوستي و ...
دل آدمي را اما مالكي نيست
مرغكي است وحشي
به بامي مي نشيند به اميد دانه اي
دانه افكنش باشي
دانه گيرت ميشود اما گير نميكند
سنگش بزني مي پرد
آواره ميشود سرگردان آسمان
كه شايد بامي بيابد امن جانش
شايد هم نه
عمري حيران آسمان و هوا بماند
و بر هيچ بام درنگي هم نكند
اين مرغك وحشي را به بامي نميتوان نگاه داشت
مگر به دانه محبتي كه او را خوش آيد نه دانه افكن را
پس خيال تملكش حتي اگر پاي بست بر پايش زني پوچ است
دل آدمي مرغكي است وحشي
كه از اول روز تا آخر روز جانش
دانه گير بامي ميشود كه بخواهدش
پاي بست را به جسم ميتوان زد نه به دل
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire