jeudi 7 février 2013

در خواب های من


در خواب های من، مردی قدم می زند که باز موهایش بلند است و مثل شاهزاده ها لباس پوشیده.
 و دختری که می گویند مرده است، هنوز آنجاست؛ 
آنجا، ابتدای آن خیابان بلند بارانی، کنار دکه روزنامه فروشی که باد روزنامه هایش را می برد... 
در خواب های من، همه هستند. 
هیچکس سفر نرفته است، 
هیچکس بی خبر نرفته است...




Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire